گم شده

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن....

گم شده

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن....

حال خوب غیر اجباری
با آغاز یه راه جدید!!!

خدا رو شکر

دیگه میتونم خود خودم باشم
اونم هر روز


اینستام:f.haji.e

آخرین نظرات
  • ۲۷ ژانویه ۱۶، ۱۵:۴۲ - . . . MaHyAr
    :)
یه بار کلی عکس براش فرستادم که حرفایی بود که میخاستم بش بگم ،تولدشم بود،نباید میفرستادم،ادما تو تولدا فقط باید تبریک بگن و تموم،اونم اون روز هیچی جوابمو نداد فقط گفت مرسی،همین^_^الان دیگه بزرگم شدم خب،حال پیجیده بودن ندارم حال ندارم انتزاعیا رو بریزم تو واقعیا حال ندارم واسه واقعیا شعر انتزاعی بگم قصه کابوسامو بنویسم،حال ندارم ترجمه کنم چشمای کی چی میگه،احساسای سطحی پایدار ترن،حتی اگه واقعی نباشن،نویسنده دلش نمیخاد که خونده بشه همه ی اینا توسط اشناها جاییم نداره که هر چیزی رو بنویسه اگه اشنا بودین بیخیال شین و برین پی زندگی تون،نمیخاد فکر و خیال منید -_-من فقط دلم میخاد بنویسم که نچرخه همه چی تو مغزم
تصمیم گرفتم عوض شم کلییی
بلاخره ادما بزرگ میشن دیگه شاید بزرگ شدن قشنگ شدن سطوحه:/بیخیل فعلا یاعلی
رها
میترسم باخته باشم ولی ندونم و هنوز در حال مسابقع دادن باشم،میترسم همه چی تموم شده باشه و من هنوز در حال دویدن باشم،میترسم
رها
میترسم باخته باشم ولی ندونم و هنوز در حال مسابقع دادن باشم،میترسم همه چی تموم شده باشه و من هنوز در حال دویدن باشم،میترسم
رها
اگه بهار بود بهش میگفتم که یکی پیدا شبیهش که میترسم بهش نزدیک شم یکی که میتونه روحمو خوب کنه زخمامو ببنده مث تو قصه هام،ولی بازم میترسم،میترسم،مث وقتی که میترسیدم به تو نزدیک شم همه چی رو خراب میکنم،اگه بهار بود حتما بهش میگفتم
ولی قول داده بودم دیه پستام اسم بهار نداشته باشن،اینجا بهار رو بخون فصل پنجم یه بهار جدید ،بازم ترس،بازم دویدنای نصف شب،بازم کابوس،بازم انتزاعیا که باید با کلمات پوشونده شن،بازم حسای تکراری روحم که این صحنه ها براش تکراریه،ولی بازم هیچ کس بهار نمیشه،کاش هیچ وقت دوباره گذرش به اینجا نخوره ،دام نمیخاد از حالم بفهمه هرچند میدونم که اونم دلش نمیخاد..یه بهار دیه ،تکرار:(((((
رها
شماها نمیترسین به ادمایی که دوسشون دارین و یه چیز قشنگ ساختین ازش نزدیک شین؟من میترسم،سخت میترسم
رها
مهم جهته نه سرعت،هر چقدر که دیر کنی من بازم منتظرم صبر میکنم:)
رها
وقتی من نابود میشم یه منِ بهتر ساخته میشه
بهترین پایان یه شروع شدن واقعیه
این نسل نسلِ منه!!یعنی میشه همه ی غلطا رو دوباره از نو قشنگ ساخت؟
پس کی موقعش میشه؟
فقط میدونم هیچ وقت نباید دست از تلاش برداشت،هیچ وقت پایانی وجود نداره،قصه هیچ کس قرار نیست با جمله ی «وبه خوبی و خوشی زندگی کردند»تموم بشه!زندگی واقعی حتی تا وقتی نمیری برد و باختت رو معلوم نمیکنه:)
رها
دلم تنگ شده برای ۴سال پیش،تقریبا ۴سال پیش،چقد فرق داشت همه چی
رها
الان مراسم تشیع شهید گمنامه تو یونی،نمیدونم بمونم سر کلاس سه واحدی اختصاصی یا برم مراسم:/واقعا انتخاب سختیه بخصوص اگه ترم علوم پایه ات باشه:| و جذابیتشم اینجاس که دانشگاه ما مث منطقه آزاد میمونه:/همه یه جورین که انگار هیچی رو رو قبول ندارن:/بعضی وقتا حس میکنم دارم خفه میشم:/ جوش اینطوریاس:/خدا بداد دل و دین و ایمونمون برسه
رها
چرا ادما باید بخاطر دیگران سختی بکشن
مگه سختی کشیدن بخاطر خودت کافی نیست؟
رها

خوب دقیقا نمیدونم که اینجا رو از اشناعای قدیمی کیا میخونن

دوست دارم بدونم ولی اونقدرام برام مهم نیست.میخام بنویسم خیلی وقته که میخام .درمورد همه چی.حال روزوم اتفاقا.حسا .داستانا همه چی خلاصه

نمیخام بپیچونمشون نمیخام سخت شون کنم . میخام بنویسم تا مثل این چیزایی که موندن بمونن برام

وقتی به نوشته هام نگاه میکنم حالم خوب میشه همین که میبینم چه ادمی بودم خودش خیلی جذابه واسم:)

خلاصه بگم که 

بسم الله

رها

چقد خاک گرفته اینجا

دلم براش تنگ شده بود

انقدر که کلمون تو موبایله یادمون میره اینجا بنویسیم یا تو دفترچه خاطرات

نمیدونم شایدم اصلن مهم نیس

مهم روزایی ان که میرن و تموم میشن ما دیگه هرگز نداریمشون

کاش بتونیم از وقتمون جوری استفاده کنیم ک اقا راضی باشن ازمون

هیییییییییییییی

دوست دارم گم شده ی من

همین

رها