گم شده

من یه هیولا زیر تختم دارم:)

گم شده

من یه هیولا زیر تختم دارم:)

لبخندش وطن است:)

پیام های کوتاه
  • ۱۵ ساعت قبل
    Gol
آخرین بهانه ها

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

من ابتدای کند بارانم

چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ب.ظ

المثنی ی کسی هستم

که روزی 

جایی گمش کردی

تفاوت ما فقط در

من و تو بودن است

نه تاریخ تولدت تغییر کرده

نه نامت 

نه اندوهی که در نگاه داری

نه آن غمی که هر بار صدایت میکنم

پشت جانم گفتنت پنهان است...


پ.ن: اینکه بخوای تک تک جمله هاتو واسه یه نفر توضیح بدی یعنی هیچوقت سعی نکرده تورو بفهمه


امتحان دارم ....دعام کنید:(    :/



انسان و ابر به هزار شکل میگذرند

شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۴۰ ب.ظ

گاهی وقتا نمی دونی دردت چیه

خودتو میزنی به در دبوار

بدنت کبود میشه

بازم درد میگیره

ولی اندفعه واسش توجیه داری

گاهی وقتا قلبت انقدر تند می زنه

که دیوونه میشه

می دوی انقدر تند

که حتی حواست به پاهای برهنه ات هم نیست

حتی به زخم شدن هاشون

ولی عوض واسش توجیه داری

گاهی وقتا چشمات انقدر چشمات میسوزن و درد میگیرن

که حتی الکی زیاد خوابیدن و چشم بستن فایده ای نداره

گریه میکنی و بی خوابی میکشی

دیگه مهم نیست

از یه جایی به بعد

انقدر خوب بلدی هواس خودتو پرت کنی

که حتی به مردن خودتم میگی

دیگه مهم نیست 

مارا به سخت جانی خود این گمان نبود

سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۲۴ ب.ظ

باید اعتراف بر خیلی چیزا

مثل حس های خوب همیشگی که عطیه خدا اند

مثل بهترین فرد زندگی هر کس یعنی مادر

مثل همین نفس کشیدن زیستن

مثل حس خوب مردن

مثل احساس بودن اقایی که هر روز منتظر همه ی ماست

دیروز اتفاقی بود....

و اعتراف بر مارا به سخت جانی خود این گمان نبود

ماه انقدر پایین دیشب بر تپه ی ماه که حتی هوس گرفتنش را با دستانم کردم

حتی تر اینکه دیشب باران عطر گل های زرد را چند برابر کرده بود

حتی تر بوی خوب چوب کلبه ی مرد اسمانی شده بود

و حتی ترین اینه و بود و مصحف نور که میدرخشیدند

و کودک و قلبش 

که کسی از دور ترین نقطه شهر برای لحضاتی برای ان دو مهمانی گرفته بود

کودک میگریست

خیلی وقت بود که قلبی نداشت

موقع رفتن قلبش که شده بود

قالب تهی کرد و تا عصر روز بعد به هوش نیامد

و فکر کرد که شاید این دیدار تصاویر واهی باشند

دیروز اتفاقی بود...


همه انقدر حس های متفاوتی رو تجربه میکنن

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۵۴ ب.ظ

من نمی دونم چرا چند روزیه حس های متضاد به یک باره بهم هجوم میارن و نمی فهممشون هیچ کدومشون رو....

من حسامو نمی فهمم

حال های ما خوب نیست نیست امشب....

اتفاقا تو باور کن که خوب است!!!

هههههه

دیوانگی و هزار درد:)

پ.ن:خداشکر که اینستا تلگرام خلق شد وگرنه مدلت این همه استعداد مدلینگ و عکاسی شونو کجا میبردن


پ.ن:چرا ادما میفهمن دوس داریم باشون بحرفیم ولی ....

بیخیال....

من دوروغگو نیستم فقط حس های درونم رو در ثانیه بیان میکنم

شماهم نسبت به ا مای معمولی اطافتون خیلی حساسین؟!دوستی یعنی چی واقعا ؟!چرا ادما بی انصافن و نامرد...

چه میدونم فقط میدونم چرت و پرت زیاد میگم تو این روزا