گم شده

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن....

گم شده

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن....

حال خوب غیر اجباری
با آغاز یه راه جدید!!!

خدا رو شکر

دیگه میتونم خود خودم باشم
اونم هر روز


اینستام:f.haji.e

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ اسفند ۹۶، ۰۹:۵۸ - مرا لطف تو می باید ...
    :)))

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

از ته ته چشام 
خود خود چشمام
بدم میاد .اه
دلم نمیخاد
دلم نمیخاد
دلم نمیخاد باهاشون باشم
باهاشون را بیام
باهاشون حرف بزنم
باهاشون بخندم
مث اونا نگا کنم
کلمه هامم شده مث اونا
مدل فک کردم حتی
آخه یه آدم چقد تاثیر پذیر....
دلم میخاد کنارم بهار بشینه نه ریحانه
دلم میخاد حالا که انقد الکی رنگ وارنگ میشم
خوش رنگ بشم هم رنگ .....
*دستشو گذاشت رو قلبم
 الان زندگی نباتی دارم
بهتر از مرده بودنه  جورایی الان زنده ام
*چشامو میبندم چون بدم میاد ازشون 

فهمید
اون فهمیدن عذابم میده بیشتر از نگاه کردنه!!!
واسه همین از چشام بدم میاد دیگه....
کاشکی میشد اون دوروزو از زندگیم حذف کنم
اون دو روزی که ععععععق
اه 
حالم داره بد میشه
عذااااابم میده اون دوروز تو زندگی
عذاااااب
فک کنم از عذاب جهنم این بیشتر داره منو میسوزونه
کاش میشد یه میله ی داغ بکنم تو چشام بعد دربیارم 
چقد لذت داره!!!
از چشام متنفرم
منتفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم
عذااااااااااب دارم میکشممممممممممممممممممممممممممممممممم
اههههههههههههههههه
کاش اون دو روزو از تو خاطرم ریموو میکردن

از چشام بدم میاد
عذابم میدن
قهر
از الان قرم با اونی که باید
چشام عذابم میدن
تا حالا نشده چون از چشاتون بدتوون میاد الکی یکی دو ساعت نگاه نکنید
و انگشتتونو فشار بدین تو چشاتون
وبعد هم بفهمین چون استیگماتین این فشار چشاتو بدتر میکنه
و اصلن هم به اینکه چشاتون ضعیفه توجه نکنید
و چون از چشاتون بدتون میاد اینقد عینک نزدید تا ضعیف تر شن!!!!

















































عذاب دارم میکشم
کاش
می اومد دستاشو میذاشت رو چشااام میگفت حله
خوب شدی
پاک شدن
مث همون اول
مث اون اون که وقتی نگاه میکردی میتونستی ذوبش کنی!!!
الانم دوباره حالشون خوبه
کاش فقط یه لحظه 
دستاشو میذاشت رو چشام
..............
.......
.......
.....
از چشمای حاجی خجالت میکشم
نمی تونم بش نگاه کنم:(((((((
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۳ ، ۱۳:۲۱
رها
حست میکنم این روزها
بی بهانه حتی
***گم شدن کاش آخر قصه ی
من بود
ولی انگار نه
در این بی بازار
پیداتر از همه ام
*****شهری که مردمش قصه و غصه ی تورا
هر شب باهم زمزمه میکنند
شهری که مردمش بر روی تک تک زخم
پاهای برهنه ات مرحم میگزارند
شهر قصه ها را میگویم آری
زیاد دور نیست 
به اندازه ی بک شب تا صبح
نفس نکشیدن فاصله است
***گمشده ی شهرتان که من باشم 
امان از تمام پیدا ها 
***نه !
قلبم را
سپرده ام به قاصدی که برساند
به دستان صاحبش
آری قلبی مرا نیست اکنون!
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۳ ، ۱۵:۳۲
رها