گم شده

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن....

گم شده

جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن....

حال خوب غیر اجباری
با آغاز یه راه جدید!!!

خدا رو شکر

دیگه میتونم خود خودم باشم
اونم هر روز


اینستام:f.haji.e

پیام های کوتاه
  • ۱۸ فروردين ۹۷ , ۰۵:۱۱
    Pathology
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ اسفند ۹۶، ۰۹:۵۸ - مرا لطف تو می باید ...
    :)))

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد!
پ.نون:بکوبیم از نو بسازیم؟یا بازسازی کنیم این خودمونو؟؟؟کدوم بیشتر جواب میده؟سخته زنده بودن با یه روح نصف مال خدا نصف مال خودم:)))جدی!!!بکوبیم از نو بسازیم=)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۷
رها
سفرهایی تورا در کوچه هاشان خواب میبینند
تو را در قریه های دور،مرغانی به هم تبریک میگویند.:)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۴
رها

روز اخر قبل از عید

رفتیم بلاخره بیروپ و دور دور پل طبیعت:/چیه جای تکراریه به نظرتون!؟؟؟قابل توجه اینکه من تا حالا نرفته بودم:/اولین بارم بود:/رستوراناش بینهایت مسخره بودن:/از یکیشون که مثلن خوب بودن غذا گرفتیم که واقعا بد مزه بود ولییییی کلا خوش گذشت کلی هم عکس انداخیت همین😁

حس دیگه نداشتم فقط هنوزم میترسم از مهسا :/پیشش خیلی خودمم ولی بازم معذبم با اینکه خیلی دختر خوبیه نوشتن این چیزا مهم نیس

اممممممممم

تصمیم گرفتم دوباره به اغوش گرم اینستا برگردم البته تنها دلیلش فضولیست و بس البته شایدم برنگردمچون واقعا وقت گیره

تصمیم گرفتم از فردا برم کتابخونه درس بخونم

وتصمیم گرفتم بشم۴۸کیلو😁میدونم خنده داره ولی خب نباید کارسختی باشه احتمالا:/یه دکتر خوب باید بدن سالمی داشته باشه و البته به اندازه کافی شبیه دکترا باشه😁شیک و از این حرفا😁🤦🏻‍♀️

دیشب کشف مهمی در باره ی یه اتفاق خیلی مهم زندگیدم کردم و دست از سرش برداشتم یعنی چون قضیه پیچیده بود الان برام حل شد

اممممم دیگه اینکه معتادم به سریال دیدن میخام ترک کنم دیگه ولی سخته دوست دارم این کارو شایدم مخه خواهرمو زدم فردا یا شنبه باهاش برم باغ کتاب دوس دارم برم و شایدم رهش خریدم 😁همه اش شد شاید😁

فعلا 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۴
رها

از خاطره ها و حسام و روزمره دانشگاهم بنویسم؟؟؟شاید نوشتم کسی که نمیخونه خودمم و خودمم و این حس خوبیه😍🙈😶

راستی یاد چندتا شعر افتادم یکی‌اون که مرا سریت با تو که گر خلق روزگار یکی اون که دوتا پنجره بودن تو‌دیواررر اههه ولش کن بیخیال

دلم‌تنگیده چقد واسه حسای خوبم چرررررا اخه من اینشکلی شدم چرا مثل قبل روهمه چی چشم نمیپوشم و بیخیال نمیشم بشینم درسمو بخونم مثلن علوم‌پایه دارم:/بخاطر کنکور از خیلی چیزا گذشتم و الان افسوسشو میخورم عایا باید بخاط علوم باز هم همین کارو کنم و بعد هم‌پر انترنی و بعد هم فلان بیسار تا اخر هفت سال و بعدم که تخصص و کلن زندگیمو فقط درس بخونم تا پیشرفت کنم؟؟؟؟؟؟؟باید حسامو چیزایی که دوس دارم یا عوض کنم یا سرکوب دارم یا مخفی کنم با دورشم ازشون؟؟؟چرا اتفاق جذاب نمیوفته؟دلم واقعا میخاد یه چیزی تو زندگیم بشه که تکراری نباشه و دوس داشتنی باشه🤔😒

چرا کسی اصلن دلش واسه من واقعی تنگ‌نمیشه😒البته تکراری این اتفاق من هیچ‌وقت دوستی نداشتم‌واقعا هیچ وقت. میتونید بخاطر این واسم غصه بخورید که چ‌دختر نچسب؟لوس؟مغرور؟نمیدونم واقعا چرا من نباید هیچ‌وقت تو زندگیم دوست صمیمی داشته باشم😑یه مدت تو قنوت نمازم دعا میکردم‌خدا بهم یه دوست بده در این حد😶 بقول مهسا یه دوستی که دوستیش واقعی باشه تو دوستیش دیوونه باشه:/الان که با مهسا بیشتر دوست شدم از اونور ورمز هی داره اذیت میکنه چون از مهسا خوشش نمیاد :/مهسام بخاطر رفتارای ورمز ناراحته:/و در کل همه چی قاطیه:/لیلا هم بخاطر مهسا ناراحته میگه باهاش راحت نیستم:/این است زندگی دوستانه من:/درس هم باید بگم واقعا تعطیل میخام تازه تو عید شروع کنم به درس خوندن:/و چقد این پستم پوکر شد:/😂

داشتم پستای قبلی رو‌میخونم کلی غلط املایی یافتم😁🙈البته که مهم نیست خودم میفهمم منظورمو😁😬

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۵۵
رها
...به علاوه اصلن بحث کردن با یک مرد فایده اش چیه؟آقای اسمیت شما به جنسی تعلق دارید که فاقد منطق است=) برای اینکه آدم مردی را به راه بیاورد دوشیوه کار وجود دارد:یا آدم باید ناز آن مرد را بکشد یا باهاش بد اخلاقی کند.من عارم می آید برای چیزی که میخواهم ناز مردی را بکشم برای همین باید باهاش بداخلاقی کنم:)
.
.
چ خوب بودِ این کتاب بابا لنگ دراز و من درجریان نبودن:)
پ.نون:جدیدا تصمیم گرفتم کمتر غر بزنم و وجه غرغرو نالون و افسرده و غمگین خودمو به نمایش بذارم،البته من همیشه کللیییی خندونم ولی جایی مث اینجا دوس دارم که غر بزنم که فعلا تصمیم دارم اینجا هم غر نزنم=>
اهان راستی پستامو از این به بعد برای یه ادم فرضی بنویسم؟برای بابا قد کوتاه چاق=٬) یا برای حاج شمس الله خان ممممممم. شایدم برای آقای شکوهی
یه چیز دیگه ام فهمیدم اینکه خیلی خوابای چرت میبینم راهی واسه حلش ندارین؟؟؟خودم یه راه بلدم به راه جدید میخام :/
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۳
رها
تاحالا شده از یکی بدتون بیاد:/کسی که مدت ها به عنوان دوستتون بوده؟برا من حس تکراریی نیست چون دوست زیاد نداشتم ول یفک کنم برای بقیه نسبت به من کاملا تکراریه :/چرا اخه من نباید دوست درست حسابی داشته باشم؟ پس عدالت خدا کوش=>
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۲۰
رها
فهمیدم هر چقدر صدای موزیکو زیادتر کنم حالم بدتره و یه چیز دیگه اینکه هرکی دوروبرمه اگر بفهمه احتمالا بهم میخنده و درک نمیکنه و مسخره و دست کم میگیره دلم نمیخاد اینجا بگم چون اگه زود گذر باشه وقتی بعدا اینو بخونم قطعا یادم نمیاد اینو مینویسم شاید یادم اومد بعدexdo
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۴۷
رها
خوب اگه بگم که فرق ندارن باید بگم فرقشون مث زمین و آسمونه:)بحثمم کاملا عرفانیه،آدم خوب با ادم عاشق فرق داره،عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم«« شعارشه،خیلی هم جذابه،جونشو میزاره پای رفاقت،رگشو بزنی خدا میریزه بیرون،از چشاش نور میاد،عاشقه به عبارتی
چرا باید کاری انجام ندم که بعدا افسوس بخورم،دوست دارم پس میکنم««شعارشه،باهمه میگرده کلی دوست داره،اونچیزی که خوشحالش میکنه براش اولویت داره حتی اگه یکی دیگه رو ناراحت کنه،دستاش همیشه گرم ادم خیرخاهیه
اولی عاشقه دومی خوب
یکی دیگه ام هست که فقط وجدان خودش مهمه براش کار خطا که هیچ کار معمولی هیجان انگیزم انجام نمیده که پاش از خط قرمزاس الکی که دور خودش کشیده بیرون نیاداینم یه ادم خوبه عاقله ادم خوب معمولی نیس
من چی ام؟هنوز احتمالا نیومدم تو قاعده ی ادم خوبا یا عاشقا یا عاقلا،از دور وایسادم دارم نگاه میکنم که کی برنده میشه که میبازه کی چون برنده اس خوشحاله کی چون بازنده اس یا تمام حالات موجود ،من ادم معمولی ام نیستم حتی ادمای معمولی خطا و ثواب براشون معنی نداره اندکی وجدان دارن و ترجیح میدن سرشون توکار خودشون باشه،من دلم سردرگمه قلبم مبهم میزنه و امواج مغزی پراکنده ای دارم در ضمن همیشه در حالت خواب رم هستم نشانه های افردگی هم ندارمو حالم در کل خوبه فقط مرددم که باید ادم خوبی باشم عاقل باشم عاشق باشه معمولی باشم یاچی اگه انتخاب نکنم که چی ام تا اخرش باید تاوان هیچی نبودنو بدم،رهشم که نخریدم درسم که نمیخونم پس دقیقا درچ وضعیتم هستم نمیدونم خودمم
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۴۵
رها
داره صداهای عجیب غریب میاد،تو مغزم پر شده از امواج گیج و مبهم،نمیدونم کدومشو بپذیرم کدومشو نه،میفرماد که مومنان انان اند که از بیهودگی روی گردانند،کاش مومنیت وجودمون بیشتر شه،حال خود مستمرمون بی افزاید با رایحه های سال نو و حال نو و کفش نو:)البته باید بگم از بچگی عاشق جوراب نو بودم:)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۹
رها
اخر هیچ کدوم از قصه هاش نقطه نذاشت
میگفت هنوز زنده ام .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۴۹
رها
یه بار کلی عکس براش فرستادم که حرفایی بود که میخاستم بش بگم ،تولدشم بود،نباید میفرستادم،ادما تو تولدا فقط باید تبریک بگن و تموم،اونم اون روز هیچی جوابمو نداد فقط گفت مرسی،همین^_^الان دیگه بزرگم شدم خب،حال پیجیده بودن ندارم حال ندارم انتزاعیا رو بریزم تو واقعیا حال ندارم واسه واقعیا شعر انتزاعی بگم قصه کابوسامو بنویسم،حال ندارم ترجمه کنم چشمای کی چی میگه،احساسای سطحی پایدار ترن،حتی اگه واقعی نباشن،نویسنده دلش نمیخاد که خونده بشه همه ی اینا توسط اشناها جاییم نداره که هر چیزی رو بنویسه اگه اشنا بودین بیخیال شین و برین پی زندگی تون،نمیخاد فکر و خیال منید -_-من فقط دلم میخاد بنویسم که نچرخه همه چی تو مغزم
تصمیم گرفتم عوض شم کلییی
بلاخره ادما بزرگ میشن دیگه شاید بزرگ شدن قشنگ شدن سطوحه:/بیخیل فعلا یاعلی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۰۹
رها