گم شده

من یه هیولا زیر تختم دارم:)

گم شده

من یه هیولا زیر تختم دارم:)

لبخندش وطن است:)

پیام های کوتاه
  • ۲۹ تیر ۹۹ , ۱۳:۴۹
    پ.ن
  • ۲۹ تیر ۹۹ , ۱۳:۴۹
    های
بایگانی
آخرین نظرات


صبح اروم صدام میکنه،میگه نمیخای بری دانشگاه،من چشمام تازه گرم شده ولی،ساعت ۴ خوابیدم،میگم نه میخام بپیچونم،میگه هر جور راحتی و مثل هرروز میره سرکار،میخاد مستقل باشم ،میخاد یادم بندازه بزرگ شدم و میتونم برا خودم تصمیم بگیرم،ولی همه ی تصمیمام تا تایید پدرم رو نداشته باشه هیچ وقت انجام نمیشه،قرار بود تا دم مترو برسونمش،روزای زوج بخاطر طرح ماشین نمیبره،بخاطر این از خودم بدم میاد،از خودم بدم میاد که نمیتونم سبک زندگیمو جوری بچینم که دوسش دارم،جوری که بابا بیشتر بهم افتخار کنه،بازم میخابم تا ۱۱ ، مامان از ساعت ۱۰ شروع کرده،شروع کرده به گفتن اینکه چرا چند وقته تنبل شدم چرا درس نمیخونم دانشگاه نمیرم و همه اش سرم تو موبی جان و کامپی جانه،حق داره نگران باشه،همه ی مامانا همینن،تا دوازده همینجوری ادامه میده:)منم هیچی نمیگم به روی خودم نمیارم دلم نمیخاد از اینجور حرفا بشنوم،به روی خودم نمیارم که اگه میتونستم بهتر باشم انقد حتی خودمو اذیت نمیکردم،به روی خودم نمیارم....زنگ میزنه به آبجی،میگه بیا خونمون ،کسی نیست بیارتش،میگم میرم دنبالش میگه میایم دنبالت،اشتباهی از صدر میرم راه طولانی تر ولی خب موزیکِ بیشتر:)میرسونمشون خونه خودم میرم کتابخونه که مثلا درس بخونم،آرامش کتابخونه انقدر خوبه که سه ساعت موزیک بیکلام گوش میدم،سر درد دارم،یه سر به مقبره میزنم،به حاجی میگم که حاجی جون ببین اومدم حالم خوبشه اومدم حالمو خوب کنی حاجی میگه بجاش باید میرفتی دیسکو البته شرمنده تو ایران از این لهولعبا نداریم نمیخندم خنده نداره بنظرم ، میگم حاجی  حرفای خوب بزن که بیشتر بمونم میگه مگه من دعوتت کردم !میگم جایی ندارم جز اینجاها ! میرم سیگاری میشما ،میخنده،بلند،لبخندش وطنه:) میگه ببین بارونو مه کوهارو سردی جذاب هوارو همینا حالتو جا میاره میگم که حاجی دعا کن واسم دستتو بزار رو سرم انرژیتو منتقل کن میگه من به سیاهیا دست نمیزنم اخم‌میکنم میگه خب چادرسرته ، میگم بیشتر میام از این به بعد میگه بشین درستو بخون نماز اول وقت بخون میگم...هیچی نمیگم شرمنده میشم صب نمازم قضا شد،خدافظی میکنم ،رسیدم خونه خاهر زاده ام میگه باهام بازی کن حالشو ندارم میگم میخام درس بخونم گریه میکنه ناراحت میشه میرم تو اتاق درم قفل میکنم زل مینم به دیوار درس نمیخونم ناراحت نیستم غصه نمیخورم افسرده نیستم هیچی نیستم ولی دلم میخاد بزنم زیر گریه انگار که از درون بشکنم انگار پوستم بشکنه ولی گریه نمیکنم میخام پوست کلفت تر بشم  . اینارو مینویسم بعدشم نمیدونم میخام چکار کنم شاید بازم زل بزنم به دیوار شاید درس بخونم شاید کتاب بخونم نمیدونم خدابخیر بگذرونه دلم حسابی اشفته اس حسابی سردرگمه حسابی بدون هدف داره واسه خودش ول میچرخه البته نه دلم همه ی من همه ی اعضا و جوارح و ارواح وحتی ادمایی که در ابعاد موازی وجود دارن و همه اشون منن.ما سردرگمیم اشفته ایم نمیدونیم چه خبره و میخایم فرار کنیم از چی نمیدونم باید یه راهی پیدا کنم یه راه موثر و قوی انگاری این پوسته ام حسابی کوچیکه توش جانمیشم هرچند که نمیخام بشکنه شاید باید به وقتش بشکنه امیدوار زودتر این اتفاق بیوفته یکساله که اینشکلی عم خدابخیر بگذرونه

  • رها
دستشو گذاشته زیر چونه اش،خیلی دخترونه،هر چن مین آیینه در میاره به جوش روی گونش نگاه میکنه،غرغر میکنه،بازم دیر رسیده سر کلاس کلیه،استاد ۴ساعت یک بند در مورد ادرار میخاد صحبت کنه،حوصله نداره،تموم فحشاشو جمع میکنه میده به خودش!خودِ زمان انتخاب رشته اش،خودِ زمان کنکورش،موقع آنتراک شیرقهوه میخوره باز،مث دیروز،مث پریروز،مث دوهفته پیش،مث ترم پیش.... یه ربع بعد دوباره شروع میشه بحث شیرینِ ادرار،میخاد بخابه،زشته ولی،همه میفهمن درس گوش نمیده درس نمیخونه بدش میاد از همه ی کلیه های دنیا،زشته ولی دخترا بد فک میکنن پسرا بدتر،مهمه؟؟از کلاس میره بیرون میشینه رو نیمکت روبه رو نمازخونه دلش بازم شیر قهوه میخاد،یادش میافته کتاب کتابخونه سه هفته اس دستشه شرمنده میشه،میره که سوار ماشین بشه، ولی نمخاد زود برسه،که مامانش بفهمه بازم پیچونده کلاسو ، میره امام زاده،هوای سردش روی پوست صورتش حالشو جا میاره انگار ،امام زاده همیشه خوبه همیشه انرژی منفی هارو دور میکنه،یادش می افته باباش سنگ کلیه داشت بخاطرش خیلی اذیت شد،عذاب وجدان میگیره،آروم درو باز میکنه میشینه سر کلاس ،هر جور شده تمرکز میکنه به مقدار پ هاش اسلایدا
  • رها
.... گویا اعضای خانواده نگران شده بودند که پدربزرگم من را به رویا پردازی لاعلاجی مبتلا کرده و امیدی به بهبود آن نیست،که این خیال پردازی ها من را در برابر دنبال کردن اهدافی واقع گرایانه تر واکسینه کرده اند و اینطور شد که یک روز مادرم من را نشاند و برایم توضیح داد که نمیتوانم کاشف بشوم چون همه ی چیزهای دنیا قبلا کشف شده بودند. پس من در قرن درستی به دنیا نیامده بودم و حس کردم به من خیانت شده است.
کتاب:خانه ی خانم پرگرین برای بچه های خاص
  • رها
اینم میخاستم بگم که کسی که قبل من رفته بود برای مصاحبه ۷۷ بود وبا لاس زدن قبول شد!!میخام بگم به تحصیل و دانش چیزای دیگه نیست کار ندارید لاس بزنید تا بگن اعتماد بنفس دارید و توانایی کار !!!
  • رها
امروز رفتم برای یه مصاحبه اولین بارم بود،بهم گفت اعتماد بنفس نداری و بدرد کارای استارتاپی نمیخوری!!حتی اگه اعتماد به نفس داشتم یه کم بقیه اشم تموم شد!!!جدی میگم!خودم در جریان عدم اعتماد بنفسم هستم و دیگه دلم نمیخاد بقیه درموردش بهم بگم!!بلد نیستم خودمو تو این یه زمینه ارتقا بدم!!!
  • رها

V

وقتی میبینمش به خودم میگم که این آدم چقدر منه!ینی هم man و هم من(me)!!:))مسخره اس؟
  • رها

V

وقتی همه چیز سخت میشه،برای مدتی بایست و به پشت سرت نگاه کن و ببین چقدر از مسیرو طی کردی.
فراموش نکن این چقدر با ارزشه..
تو زیباترین گلی،بیشتر از هرکسی در این دنیا
  • رها
انقد که همه ی پستام عنوانشون های شده وقتی میرم تو ارشیو یادم نیس هر کدوم از های ها در مورد چی بودن:))))
رااااسیییی شنبه بعد دوهفته تقریبا دارم میرم یونی:))حس اول مهر رو دارم :)))) شاخی شدم واسه خودم اصنD:
  • رها
استراحت کردن متوقف شدن یا از دست دادن فرصت نیست
  • رها
کربلا بودم
عالی بود
شاید درموردش نوشتم
  • رها
وقتی بادی میوزه بذار بیاد ،بمونه ، و بره
وقتی حسِ اشتیاقی بوجود میاد بذار بیاد،بمونه، و بره
درد که بیاد،شاید موندگار شه، ولی یه مدتی میمونه و میره.
  • رها
ادمای زیادی متفاوت فکر میکنن حالا که اون ادم با فرق داره پس فکر میکنیم اشتباه میکنه ،چ ترسناکیم!اشتباهتمون میتونن نتایج وحشتناکی داشته باشن
  • رها
کارکنر اصلی فیلم دیوانه از قفس پرید،مک مورفی، وقتی برای اولین بار با بیمارای دیگه توی مرکز روانی برخورد میکنه فکر میکنه که خودش کاملا با اونا فرق داره.بهشون با تحقیر نگاه میکنه و میخنده.کسایی که فیلم رو میبینن هم همین حسو دارن ،که ما با اونا فرق داریم،اونا دیوونن من نرمالم،این چیزیه که باور دارن . ولی هر جی زمان میگذره ما گیج تر میشیم ،عجیب و غم انگیزه.آدمای عجیب و دیوونه بامزه و زیبا میشن و باعث میشن ما احساس درد و بدبختی کنیم،بیمارای روانی رو که با انگشت نشونشون میدیم ،وقتی شرایطشون رو درک میکنیم منحصر به فرد بودنِ دردشون رو میبینیم.روانپزشکا میگن که همه ی ما بیماریم،مثل سرما خوردگی بیماریِ قلبها هم شایعه.بیاین هم دیگه رو بشناسیم و درک کنیم .در این صورت دنیامون خیلی قشنگ تر میشه.
  • رها
از ادمایی که باعث میشن نسبت به خودم حس بدی داشته باشم بدم میاد همه. اشووون چ خوباشون چ بداشون://///
  • رها
بنظرتون آدمای تاسی شکل که هر زمان و هر کجا ویش هر جمعی یه شکلی ان برنده میشن؟نمیدونم شاید یه جا ماسک کم بیارن ولی چیزی که الان دارم میبینم پیشرفتشونه:/
ادمایی که روابطو ترجیح میدن به همه چی!:/نمیدونم چ طوری توصیف کنم واقعا و اینکه از بودشون واقعا ناراحت میشم بعضی وقتا حتی میکم شاید من دارم اشتباه میکنم یا اینکه وقتی اونا برنده میشن یا بهتر از من میشم حس بدی بهم دست میده نمیدونم :/واقعا نمیدونم
  • رها
بنظرتون آدمای تاسی شکل که هر زمان و هر کجا ویش هر جمعی یه شکلی ان برنده میشن؟نمیدونم شاید یه جا ماسک کم بیارن ولی چیزی که الان دارم میبینم پیشرفتشونه:/
ادمایی که روابطو ترجیح میدن به همه چی!:/نمیدونم چ طوری توصیف کنم واقعا و اینکه از بودشون واقعا ناراحت میشم بعضی وقتا حتی میکم شاید من دارم اشتباه میکنم یا اینکه وقتی اونا برنده میشن یا بهتر از من میشم حس بدی بهم دست میده نمیدونم :/واقعا نمیدونم
  • رها
احتمالا این مدلیه که هر چقدر بزرگتر میشیم حتی با آدمایی که متنفریم ازشون راحت تر کنار میایم ،دیگه آدمایی فقط دلمون شکوندن یا بدرفتاری کردن باهامون که آسون ترن
  • رها
یه چیزی که کاملا نمیفهممش اینکه چرا همه میگن گذشته مهم نیست و اینا!اون جاهایی که چشات درد گرفتن به قلبت خون نرسیده و حتی به مغزت:/ اون جاهایی که سوتی دادی و هنوز داری تقاص پس میدی واسش اون موقع هایی که احساسات اشتباه داشتی الان بخاطرش عذاب وجدان اون موقع هایی هیچ موقع فراموشت نمیشن همه اشون مهم ان ، همه اشون باعث میشن که من دیگه از فلان خیابون رد نشم باعث میشن به آدما فلان شکل اعتماد نکنم از فلان اسم بدم بیاد فلان رفتار شایسه بنظر تظاهر بیاد و یا حتی در مورد خودم وقتی فلان سوتی دادم همه منو با اون یادشونه مگه غیر اینه؟؟؟مگه غیر اینکه خاطرات پاک نمیشن تموم نمیشن و فراموش نمشن!یه بار به یه ادم بی محلی میکنی و تا سال ها یادش میمونه یه روز بین همه ی بیست هایی که گرفتی یه دونه ۱۱میگیری و همه یادشون میمونه یه روز بین تمام مسابقه هایی که دادی و برنده شدی میخوری زمین و میبازی و همه یادشون میمونه یه روز به دوستت یعنی اونی که مثلا دوستته یه حرف اشتباه میزنی و شایعه میشه و همه یادشون میمونه همه همیشه یادشون میمونه ،چیزای اشتباهو بیشتر پس چرا همه اصرار دارن که مهم نیست؟
گذشته بنظرم حتی بیشتر از نصف شخصیت ما رو میسازه اون چیزی که اهمیت داره اینده نیس اینده هموز شکل نگرفته گذشته هم درسته که از بین رفته ولی تموم اثراتش باقیه
.
پ.نون شاید بخام در روز یک عالمه پست بزارم میخام خاطراتمو با جزییات بنویسم میترسم یه روز پیر شم با تصادف کنم و همه اشون یادم بره نمیتونم تو درفترچه خاطرات بنویسم اینجا بهترین جاست جاست:))
  • رها
وقتی بچه بودم تو خونه ما یه سوپرمن زندگی میکرد،یه چیزی تو مایه های مردعنکبوتی که میتونست هر چیز خرابی رو تعمیر کنه،هر وقت مشکلی پیش میومد اون یه دفعه ظاهر میشد و حلش میکرد،هیچ وقت اشتباه نمیکرد و ضعفشو نشون نمیداد،اما وقتی بزرگتر شدم واقعیتو فهمیدم،سوپر منِ من یه آدم معمولی بود که خود واقعیشو مخفی کرده بود،هیچ کس نمیدونه باباها چقدر تو دلشون ناراحتی و ترس و نا امیدی و غصه رو قایم کردن،ولی دلیل مخفی کردن همت این احساسات اینکه میخوان از کسایی دوسشون دارن محاظت کنن،اخه اونا پناه خانواده ان،که به انوان پدر بهشون تکیه میکنن.
  • رها
با اینکه بعضی وقتا خانواده بیشتر از بقیه اذیتت میکنن اما چه اهمیتی داره؟اخرش اون چیزی که تو سخییا به کارت میاد هوش نیست کسیه که دستتو بگیره و نذاره بری، و اون کسی نیست جز خانواده،حتی قهرماناهم وقتی از همه دنیا خسته میشن برمیگردن به اغوش خانواده ،گاهی وقتا خونه باعث میشه اذیت بشی،گاهی وقتا زخما تورو اذیت میکنن،گاهی وقتا هم خانواده باعث رنجشت میشن اما اونی که تا خر وایمیسه و ازت حمایت میکنه خانواده اس
  • رها